تبلیغات
یادداشت های یک استشهادیه جنبشی - وقتی به خاطر یاس کبودت گریه می کنی ...
 

حریم دل ,

: شنبه 24 تیر 1385 :

وقتی به خاطر یاس کبودت گریه می کنی ...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

هیچ نمی گویم... فقط کمی درد دل ... درد دلی که برایم عقده شده بود ... فقط دوست داشتم از این به بعد پدر صدایت می کردم ... همین ... و ای کاش ... ای کاش لیاقتش را داشتم ... باید گفتن بابی انت و امی را تمرین کنم ... باید از این به بعد تمرین زود بیدار شدن را در صبح بکنم ... شاید صبحی تو بیایی و من هنوز در خواب باشم ... دوست داشتم صبح انتظار را بیدار باشم ... دوست داشتم در بیداری از ظلمت شب به چهره ی نورانی ات واقف شوم ... دوست داشتم به معنای واقعی پدر صدایت کنم و از این پس به معنای واقعی تمرین غصه خوردن برایت را بکنم دوست داشتم وقتی آمدی ، ناله فراق سر دهم و آمدی جانم بقربانت بگویم و حالا چرا !؟ دوست داشتم وقتی بخاطر یاس کبودت گریه می کنی ، اشک هایت را پاک می کردم ... دوست داشتم وقتی برای 1170 سال غربت و تنهایی و اضطرار ناله می کنی ، کنارت بودم ... دوست داشتم وقتی برای گریه ی کودکان بی پناه و مظلوم گریه می کردی ، کنارت بودم... دوست داشتم از دست هرکس می رنجی ، از دست دخترکت دیگر نمی رنجیدی ... 

دوست داشتم تو شمعم بودی و من پروانه ات ... دوست داشتم تو دردم بودی و من دردانه ات ... دوست داشتم تو  گلم  باشی و دلم گلخانه ات ... دوست داشتم  تو عشقم بودی و من می خانه ات ... دوست داشتم تو بابایم بودی و من  ...

پ.ن

1. دیشب خواب عجیبی می دیدم ، نمی دانم چی بود ولی یادمه یک شهر خیلی بزرگی بود که پر از برج های بلند و آسمان خراش های غول پیکر بود ... توی خواب فهمیدم اسراییل بود ، اولش به عنوان یک تبلیغ تلویزیونی می دیدم که انگار از مردم جهان می خواستند که برند اونجا زندگی کنند توی بهترین شرایط و امکانات ؛ شهر عجیبی بود ...  بعد یک خانومی رو دیدم چادری به علاوه ی پوشیه که توی چنان جایی واقعا بعید بود  با یک آقای متشخص ریشو که بهمراه یک خانوم بی حجاب با موهای طلایی داشتند به طرف یک ساختمان می دویدند ، توی دست خانوم بی حجابه هم یک دوربین بود ، وارد ساختمون که شدند یک سرباز اسراییلی گرفتتشون ... موهای خانومه رو گرفته بود و می کشید ... خانومه هم جیغ می زد ... اون وسط  یک کم تیر اندازی هم شد اما بعد دیگه نفهمیدم چه اتفاقی براشون افتاد ... خواب های من هم شبیه سریال شده ...فقط مونده امشب بقیه شو ببینم ...

2. در چنین روزهایی مدام به یاد آیه ی فان حزب الله هم الغالبون می افتم ...

3. این روزها از همه دارم بی محبتی می بینم ... هر کس فکرشو بکنی ... انگار اصلا توی این دنیا آدم مهربون  پیدا نمیشه ... من کار خودم رو ادامه می دم ... به همه محبت می کنم ، با همه مهربونم ... اما خوب دو راه بیشتر نداره یا مشکل از منه که قدرت بیانم پایینه  یا مشکل از بقیه است که  برداشت خوبی ندارند ...

والسلام


ویرایش شده در یکشنبه 25 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ

نوشته شده در شنبه 24 تیر 1385 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [حریم دل , ]