تبلیغات
یادداشت های یک استشهادیه جنبشی - گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ...
 

رمانتیک ,

: جمعه 18 فروردین 1385 :

گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم

سرم گیج می رفت. می رود. گریه ام گرفته بود. گرفته است.همه چیز دور سرم می چرخید نمی دانم شاید هم برعکس سر من دور همه چیز می چرخید. یک چیزی مثل سماع.
... صدا ها را دقیق نمی شنیدم . منعکس می شدند . حالتی مثل ... مثل وز وز زنبور روی همان درخت کُنار قدیمی که یک روز قطعش کردند و رفتند ؛ و انگار خاطراتم را بریدند و بردند .
پیشانی ام جای چه بود!؟ نمی دانم . شاید به قول تو مُهر ، شاید هم مِهر یا مَهر ... حلقه ی زیبایی بود . مبارکش باشد. مبارک صاحبش باشد. ظریف بود . خنده ام گرفت یک لحظه! حتی در انگشت کوچیکه ی من هم جا نمی شد ... یاد کودکی هایم افتادم... شاد بود و هم غمگین ... تاب های پارک زکریا ... مغازه ی کفش فروشی داخل میدان... کفش قرمزه که به قول شما داهاتی بود و به قول من هرگز ... ساندیسی که مثل خروس قندی برای دلخوشیم می گرفتید و من هم با گریه می خوردم ... نمی دانم شاید آن موقع مغرور تر بودم... اما مهربون تر و پاک تر ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... گریه هایم ...صداهایی که منعکس می شدند ... لباس های عیدم ... موهایی که روزی در نور آفتاب طلایی بودند ... چشم های گردم و لپ هایم که از بس همه می کندند مثل رز های چند روز پیش سرخ سرخ و لطیف بودند ... رشته کوه هایی که وقتی از جاده اراک می گذشتیم از دور پیدا بودند ... تپه هایی که از پشت پنجره ی اتوبوس برای آدم دست تکان می دادند... کادوهای تولدم... عروسکی که روزی فاطمه دستش را کند ... کیک تولدم ...
جایی شنیدم یا خواندم یا هردو (!) که هرچه دل آدم سنگ تر می شود و هرچه آدم گناه بیشتر می کند اشک هایش دیرتر سرازیر می شود ... چشمانم می سوزند ... قرمز شده اند ... اما حتی آنها هم از خودم مغرور ترند ... که بخواهند پهنای صورتم را خیس کنند ... این هم عاقبت غرور چشم ها ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... خمپاره ها هم ... آه و ناله ها و اشک ها هم ... این اشک کجا و آن کجا ... این برای چیست و آن برای چی(!) ... چفیه ی خونی و سربند خاکی هم ... همه جا دود بود و هیچ جا نبود ... همه چیز دور سرم می چرخید... بوی سیب می آمد ... بوی باران هم ...بوی یک مشت کُنار درشت و سبز ... بوی نم خاک و کاهگل های خیس ... بوی ابر و تصویر ماه ... شاید هم  بوی نرگس یا بوی یاس ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... احساس کردم دارم می دوم ... توی کوچه های قدیمی ... توی فصل بهار ... بین کلی گل بابونه ... بوی بابونه هم می آمد ... می دویدم و فریاد می زدم ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... حتی هنوز که هنوز است وقتی حوض حرم را می بینم یاد حوض کوچک داخل حیاط مامان زری می افتم که عید ها پر از ماهی می شد ... حیف شد آقاجون برداشتش ... فکر کنم اگر الان بود به عنوان میراث فرهنگی ازتون می خریدند ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... فکر کنم زود بزرگ شدم ... کودکی ام کوتاه بود ... اما شیرین و یا شاید هم غمگین ... دوری ... غربت ... تنهایی ... واژه هایی که قبل از اینکه حتی بدانم معنی شان چیست آنها را چشیدم ... لمس کردم ... با آن ها بازی بازی زندگی کردم ... و اما ، حتی نمی دانستم چیست !؟
همه چیز دور سرم می چرخید ... یک دشت پر از گل ... درختچه ای تک روی یک تپه ... رودخانه ای پر از قورباغه ... پرستویی زخمی ( ... که روزی با محمد خوبش کردیم ) ... آرامش اولین تماشای طلوع آفتاب ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... الله اکبر و تکبیرة الاحرام نماز ... چادر کوچولویم... و نمازی که هرچند نادرست ولی لبریز از عشق می خواندم ... سرخی غنچه های گل های انار ، گردی برگ های درختان حیاط و سبزی سبزه های گوشه ی حیاط دم دم های فصل بهار ...
همه چیز دور سرم می چرخید : در شرقی ... گلوله و باروت ... پارچه ی سبز لا اله الا الله ... که سبزیش مثل همو سبزه ها بود ... تانک هایی که بیشتر مثل تانک های نقاشی ام بود ... و فریاد هایی که مثل نمایش نامه های دبستانم بود ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... همه جا سبز بود ... آسمان آبی بود و بی ابر ... در یک لحظه غفلت ... گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ...
والسلام

پ.ن

اول. گاهی اوقات آدم بهتر است سکوت کند و فقط به حال گروهی حسرت بخورد و لبخندی تلخ بزند و به حال زمانه گریه کند و بعد زیر لب آرام  بگوید : علی الله توکلت ...



ویرایش شده در سه شنبه 22 فروردین 1385 و ساعت 05:04 ق.ظ

نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1385 و ساعت 04:04 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [رمانتیک , ]