تبلیغات
یادداشت های یک استشهادیه جنبشی - نسیمی از آسمان
 

حریم دل ,

: چهارشنبه 24 اسفند 1384 :

نسیمی از آسمان


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم

غروب آفتاب بود ، خورشید در حال  فرو رفتن توی دریا ، آسمان قرمزی گرفته و نور آفتاب روی موج دریا بازی می کرد ، خیلی منظره ی زیبایی بود ، دیدم مصطفی به این منظره نگاه می کرد . خیلی گریه می کرد ...
وقتی خاطرات غاده را می خواندم احساس می کردم چقدر زندگی ام شبیه اوست. هیچ شباهتی نمی توانم پیدا کنم ولی احساسم می گوید که خیلی مثل اویم ؛ شاید سرنوشتش ، شاید خاطراتش ، شاید احساساتش یا شاید هم اصلا هیچ کدام .شاید اصلا خودم را شبیه غاده نمی بینم شاید تو را شبیه چمران می بینم و خودم را متقابلا شبیه غاده .

"من به ملکه ی مرگ حمله می کنم تا او را در آغوش بگیرم و او از من فرار می کند. بالاترین لذت ، لذت مرگ و قربانی شدن برای خداست."
چمران شاید پیکرش زیر خاک آرمیده باشد اما روحش ، وجودش و اندیشه اش هنوز در همه عالم باقی است ؛ در قلب انسان ها و در خاطره ی لاله ها. و انگار  چمران بود که تاریخ جبهه را روایت می کرد ؛ شمعی که شعله اش لختی روشن شد و پس از دادن روشنایی و هرم وجودش به آرامی خاموش گشت. نسیمی که آسمانی بود و دنیا برایش تنگ و تاریک.

" کسی که به دنبال نور است این نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود . "
و من هنوز منتظرم ... منتظر روزی هستم که وقتی چشم هایم را می بندم احساس کنم که سرانجام اللهم الرزقنا توفیق شهادة فی سبیلک  برایم محقق شد و چه سنگین و دردناک است برایم که با این کوله بار عظیم گناه  شهادت فی سبیله را بطلبم. هیهات...

شب ها گریه می کرد ،راه می رفت ، بیدار می ماند . احساس می کردم مصطفی دیگر نمی تواند تحمل کند دوری خدا را. آن قدر عشق در وجودش بود که مثل یک روح لطیف می خواست در پرواز باشد.
باید سبک بود ، آزاد و رها ، باید عاشق بود ، عشقی که ذره ذره ی وجود آدم را ذوب می کرد و در خود حل ، باید پرنده بود ،باید پرید ، باید اوج گرفت ، باید نفس کشید . باید تا بی نهایت رفت و بعد... و بعد بسوزد مثل یک شمع ، مثل یک آتش ، مثل یک قلب! باید سوخت باید طعم سوختن را چشید ، باید چمران بود ، باید بزرگ بود...
پی نوشت
اولا . دلم خیلی پر بود. پر پر (!) . کلی  درد دل کرده بودم با دفترم اما نشد بیارمشون اینجا !
دوما. یکی نیست بگه آخه بشر ! بشین درستو بخون ! از چمران الگو بگیر ! از زندگیش ، از حرف هایش ، از درد دل هایش ، از تحصیلاتش . هر چیزی جای خودش را دارد.
سوما.18 اسفند  تولد شهید چمران بود حیف شد 4 روز دیر فهمیدم. مامان هم گفت زودتر می گفتی تا می رفتیم بهشت زهرا. عیبی ندارد یادم باشد تا سال دیگر حتما برایش تولد بگیرم.هر کس هم خواست بیاید بگوید تا با هم برویم.

والسلام


ویرایش شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384 و ساعت 02:03 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [حریم دل , ]